به نام تنها لایق کرنش
سلام. با داستانی بعد از مدت ها به دیدار دوستان ندیده ام شتافته ام.
"نحسی"
- حتی می تونم قسم بخورم تسونامی به خاطر این باباقوری لعنتی اتفاق افتاد. از روزی که یادم میاد همیشه علت بد بیاری دیگران بودم. خودت یادته مامان و بابام برای اینکه چش نخورم!!! یه باباقوری بزرگ انداخته بودن گردنم. اولین باری که خودم از رو گردنم برداشتمش هفت هشت سالم بود، وقتی رفتم حمام و باباقوری رو دادم به ماجده!!!...، چته خوب؟، دیگه هیچی نمی گم؟...
شب، سیاهی خیره کننده ای داشت و کوچه از تنهایی به خود می لرزید. هرچه بیشتر به ملاقات صبح فکر می کردم بیشتر نمی خواستم ماجرایی را که پاشا برایم تعریف کرده بود باور کنم، او پسر ساده ای بود. همیشه احساس ترحم عجیبی نسبت به او داشتم، هیچوقت نمی شد بدون او حتی تا سر کوچه بروم. همیشه دوست داشتم کمکش کنم، به خاطر همین خیلی به او نزدیک می شدم. بیشتر زمانمان را با هم می گذراندیم چه در مدرسه و چه بیرون. وقتی زنگ مدرسه می خورد سریع می رفتم جلوی درب کلاسشان و منتظر آمدنش می شدم. زمانی که کنکور دادم و وارد دانشگاه شدم تا حقوق بخوانم او یک سال دیگر داشت تا دبیرستانش تمام شود. دوست داشت پزشکی بخواند، اما شنیدم که چند بار تلاش کرده و قبول نشده. نمی دانم در این سال ها که من از اینجا دور بودم چه اتفاقاتی افتاده، چطور شد پاشای احمق یک هو تصمیم به ازدواج گرفت، یا چطور با ماجده شب اول عروسیَش...؟!! با همه ی این ها، اینکه پاشا بتواند یک نفر را بکشد اصلن برایم قابل قبول نبوده و نیست، چه خواسته ماجده که همه ی فکر و ذکر کودکی های پاشا بود.
از زمانی که ما به این کوچه آمده بودیم حدود بیست سال می گذشت. آن زمان من تنها پنج شش سال داشتم و چیز زیادی از اوضاع و احوال آن زمان یادم نمی آید، فقط یادم هست هر وقت با این باباقوری که توی گردنم هست بازی می کردم، مادرم، پدرم و یا بعضی وقت ها هر دو سریع می دویدند طرفم و به من گوشزد می کردند که "عزیزم، این برای اینه که تو چشم نخوری گلم، از تو گردنت درش نیاری ها!!!". البته بعضی وقت ها هم که پدرم خسته می شد و یا توی حمام این گردنبند اذیتش می کرد سر مادرم غر و لند می کرد که "حالا اون پیرزن یه چیزی گفته ما چرا باورمون شده" بعد مامان آرام چیز هایی به بابا می گفت و بابا هم آرام می شد. بزرگتر که شدم تنها همبازی من دختر همسایه مان بود که دو سال از من بزرگتر بود و مثل مادرش عبا سرش می کرد. مثل خواهری که هیچ وقت نداشتم دوستش داشتم، تا اینکه آن روز که داشتیم مامان بازی می کردیم و او شده بود مادر و من شده بودم بابا...
- سلام عزیزم، پاکت میوه رو بده به من و برو دست و روت رو خنک کن تا برات شربت بیارم، خوب عزیزم؟!
- باشه ماجده جان... ماجده، ماجده جان، بیا این وسایل منو بگیر من یه دوش بگیرم. ماجده، ماجده...
خیلی وقت ها وقتی به پیرزنی که پدرم می گفت فکر می کردم، دلم می خواست آن باباقوری را در بیاورم تا به همه ثابت کنم چیزهایی که آن پیرزن به مادرم گفته بوده یک مشت اراجیف بیشتر نبوده و من بدون آن باباقوری هم آدم نحسی نیستم، اما جرأتش را نداشتم چون هر وقت به هر علتی از گردنم خارج شده بود یا کسی ه خاطر آن باباقوری مرده بود یا اتفاق بدی افتاده بود. اولین باری که آن را در آوردم هفت یا هشت سالم بود، آن زمان دو سه سال بود که پدرم محله مان را عوض کرده بود، بعد ها وقتی از مادرم علت تعویض خانه و محله مان را پرسیدم با کلی اصرار از یک پیرزن و حرف های او گفت که حالا دیگر مرده بود و نمی شد در موردش چیز زیادی فهمید، مادرم هم که خیلی کم برایم تعریف می کرد، و گفت که تحقیر و نگاه دیگران چطور طاقت پدرم را طاق کرده بود. اوایل که بچه بودم، چیزی از این مسئله نمی فهمیدم ولی اینکه من همیشه تا قبل از تغییر خانه و محله تنها بودم برایم آزار دهنده بود، بعضی ها همین که می خواستم توی کوچه با بچه هایشان بازی کنم سریع دست بچه را می گرفتند و می رفتند.
معمولن سرش به لاک خودش بود، حتی حالا هم که به جرم قتل به زندان افتاده بود کم حرف می زد و سعی می کرد همه چیز را بیاندازد گردن نحسی. همه ی اتفاقات بد جهان را به نحسی خودش نسبت می داد و از همه کس کناره می گرفت. ما که به آن محله آمدیم او دوم دبستان بود و من کلاس سوم همان مدرسه نام نویسی کرده بودم. از اینکه تنها توی حیاط مدرسه می نشست و به دیوار خرابه ای که تنها چند تیر آهن سقفش از سوختن میان آتش جان سالم بدر برده بودند خیره می شد، احساس ترحم شدیدی نسبت به او پیدا کرده بودم. پدرم کارش سیّار بود و ما مجبور بودیم همیشه ی آماده ی سفر شویم، دوست پیدا کردن در این حالت برایم خیلی سخت بود به همین خاطر دوست داشتم وقتی بزرگ شدم رشته ای را انتخاب کنم که یکجا برای زندگی انتخاب کنم و همانجا بمانم. پاشا در این شرایطی که من داشتم بهترین گزینه بود چرا که خودش می گفت آنها هم چند سالی بیشتر نیست به آنجا آمده اند و از مرگ تنها همبازی اش، ماجده، بسیار غمگین و مضطرب بود و خودش را نحس و نفرین شده می دانست. بعضی وقت ها که بعد از غروب آفتاب با هم توی کوچه بودیم و به خرابه ی آخر کوچه خیره می شد و چیزهایی نشانم می داد، یا توی کلاس بعد از کلی کش مکش حالش بد می شد و کسانی را که می گفت می بیند من نمی دیدم، ازش می ترسیدم که نکند روح ماجده واقعن حضور داشته باشد یا او جنی شده باشد، اما پدرم که حرفهایش بر خلاف مأموریت هایش خیلی سنجیده بود می گفت اینها همه اش خیالات بچه گانه است و اعتقادی به این مسائل نداشت. من هم که حرف پدرم برایم سند بود و به این خرافات اصلن اعتقادی نداشتم از همان اوایل همیشه سعی داشتم او را متقاعد کنم که تو مشکلی نداری و این باباقوری یک سنگ بی ارزش بیشتر نیست. ولی همیشه می گفت:
- اگه به خاطر من نبود ماجده نمی مُرد، اگه من اون روز دوش نمی گرفتم و یه راس می رفتم تا برام شربت بیاره... اما خودش اصرار کرد که این چیه گردنت درش بیار، گفت اگه درش نیاری دیگه بات بازی نمی کنم، دیگه زنت نمی شم. منم گفتم مثلن می رم دوش می گیرم که باباقوری رو دربیارم و بدم بهش تا هم ثابت کرده باشم که دوسش دارم و هم نحس نیستم. اما همین که باباقوری رو در آوردم...
تازه پروانه ی وکالتم را گرفته بودم و دوست داشتم کاری برایش انجام دهم، چون به هیچ وجه باورم نمی شد که در قتل ماجده دست داشته باشد. به هر شکل با اصرار زیاد پذیرفت که در دادگاه کنارش باشم که شاید بتوانم با استفاده از قوانینی که به تازگی از پاس شدنشان خلاص شده بودم کاری انجام دهم. اما تمام مشکل نوع برخورد خود پاشا با این قضیه بود. مثل همیشه خودش را نحس ترین آدم دنیا می دانست و ماجرا را حتی برای من هم کامل تعریف نمی کرد، من هم که گیج گیج شده بودم، دنبال واقعیت بودم.
- دیگه بسه، ماجده، برو از اتاق بیرون، می دونم نباید اون روز باباقوری رو در می آوردم، باور کن تقصیر من نبود، خودت ازم خاصی بهت بدمش. دوست نداشتی شوهرت فک کنه که منحوسه و این باباقوریه مسخره می تونه ازش مراقبت کنه، ولی دوست نداشتم بعد از این همه سال بازم روحت بیاد، اون هم این طوری... من که هیچ وقت نخواسته بودم نجوای شبانه باهات داشته باشم، بزار باباقوریم رو بزارم...
- پاشا منم، چته؟ من زنتم ماجده، چرا اینطوری می کنی؟
- برو عقب، تو رو به مقدساتت برو عقب، باور کن تقصیر من نبوده، نیا نزدیک، نیـ ـ ـا!!!
- نه، نه، نـ ــ ــ ـه!!!
هروقت سر کلاس حالش بد می شد، مدیر یا ناظم دبستان سریع به خانواده اش اطلاع می دادند و بیشتر وقت ها من هم که بدم نمی آمد از کلاس جیم شوم، با آنها تا بیمارستان می رفتم، خیلی برایم عجیب بود که او فقط می توانست من را تشخیص دهد و بقیه برایش ماجده بودند و فکر می کرد که آنها هم مُرده اند و تا آخر کلاس گریه می کرد و از همه شان عذرخواهی، که "به مقدسات تقصیر این باباقوری بوده که تو مُردی و من بی تقصیرم"، بعد هم غش می کرد. بعضی وقت ها هم با یکی از بچه ها که هیکلی درشت داشت و بنا به تعاریف خود پاشا هم قد و قواره ی ماجده بود بعد از کلی التماس، گلاویز می شدند و می گفت تو روح ماجده ای که آمدی باباقوری را به رُخَم بکشی از گردنم درش بیاوری.
بعد از دیدن پزشکی که باعث شد روح ماجده آرام بگیرد، همیشه عاشق رشته ی پزشکی بودم و آرزوی پزشک شدن داشتم، وقتی سه بار در کنکور هیچ رتبه ای نیاوردم چه خواسته رتبه ی پزشکی، دیگر مطمئن شده بودم که بد بیاری من را رها نخواهد کرد و هیچوقت نمی توانم پزشک شوم. دیگر مدت ها بود که به خاطر ماجده غش نکرده بودم و مرگش را کم کم از یاد برده بودم اما با قبول نشدن در کنکور یکی دوبار توی محله دیده بودم که روحش مثل من بزرگ شده و دارد از همان خانه ای که سالها پیش بعد از آتش سوزی و مرگ ماجده، خانواده اش آنجا را ترک کردند بیرون می آید و بعد هم با همان عبای دور ترمه دوزی شده اش از جلوی خانه ی ما می گذرد، تازه هر وقت هم مرا می دید سلام می کرد و رد می شد. همیشه از اینکه به خاطر آن روز انتقام بگیرد احساس بدی به من دست می داد. دوست داشتم بخاطر تمام این سال ها عذرخواهی کنم. به نظرم وقتی مادرم گفت پدرت دیگر خسته شده و نیاز به استراحت دارد و به جای او من باید مغازه را اداره کنم فهمیده بودند من روح ماجده را دیده ام. مادر و پدرم که روحیه ام را دیده بودند، دنبال راهی بودند که سرگرم شوم و از فکر خلاص تا دوباره روز از نو روزی از نو نشود، این را پدرم وقتی داشتم می رفتم به مغازه اش سری بزنم و کم کم کارهای مغازه را تحویل بگیرم داشت پشت تلفن به مادرم می گفت و غمگین به نظر می رسید. وقتی مادرم آمد و گفت می خواهیم برایت دست بالا بزنیم اولش شکه شدم، ولی من هم دیگر از این تنهایی خسته شده بودم و پزشکی هم که قسمت نحسی من نمی شد.
مادرش می گفت سال ها منتظر به دنیا آمدن یک فرزند بودند و هر کاری که از دستشان بر می آمده کردند تا شاید خدا فرزندی به آنها بدهد؛ اما نه از دکتر و دوا و نه از نجوای شبانه کاری بر نمی آمد. او می گفت پیرزنی در محله ی آنها بوده که همه از او در نوشتن دعاهای عشق و نفرت و غم و شادی کمک می گرفتند، من که به این خرافات کاملن بی اعتقاد بودم، هم نظر با پدر پاشای بیچاره بودم که مخالف رفتن پیش این پیرزن و دار و دوای بی پایه ی او بود، اما می توانم احساسش را وقتی شایعه ی نازا بودن مادر پاشا محله را پر کرده بود، درک کنم. از قضا همین داروهای بی پایه و اساس باعث شده بودند که دقیقن موقع محاط ماه به وسیله ی صورت فلکی عقرب در ماه آذر مادر پاشا یک پسر دنیا بیاورد. همه ی محله که از نحوه ی بدنیا آمدن بچه خبر دار شده بودند، با آمدن زلزله حدود دو هفته بعد از تولد پاشا و خراب شدن بیشتر شهر، دیگر هیچکس شکی در نحسی او نداشت. پیرزن که به خاطر قولی که داده بود، مجبور شد باباقوری بزرگی را که روی روسری مشکی خود می بست و در کنار صورت سبزه ی جنوبی اش مثل یک سوسکِ سرگینِ قلمبه می ماند، به مادر پاشا بدهد و خواهش کند تا نحسی بچه همه را نگرفته این را بیاندازد گردن بچه و هیچ وقت آن را در نیاورد، آخر همه می دانستند بچه ای که با جادو جنبل دنیا بیاید نحس است چه خواسته توی آن روز نحس. بیچاره پیرزن که به خاطر در آوردن باباقوری، نحسی خودش را گرفته بود و مرده بود.
وقتی سه یا چهار سالم بود بارها اینقدر این باباقوری مزخرف را از گردنم کشیده بودم که چند بار خون از دورش آمده بود و گریه کنان همه را خبر کرده بودم. فکر می کنم تعداد بارهایی که گردنبند از گردنم باز شده، به تعداد انگشت های یک دستم نرسد، درست یادم نمی آید ولی چیزهایی از یک بچه ی یَقُر و بد ریخت یادم هست که یک بار به زور می خواست این گردنبند تنگ و عجیب و قریب را از گردنم در بیاورد که به محض اینکه گردنبند از گردنم پکیده شد او پرت شد آن طرف و با سر خورد لبه ی جدول و کلی خون دور و برش پخش شد، بیشترین چیزی که از آن صحنه که یکی دو بار هم از مادرم درباره اش پرسیدم و او هم جسته و گریخته برایم چیزهایی تعریف کرد، یادم هست، این است که مردم به جای اینکه اول دور او جمع شوند، سریع دویدند و گردنبند را از دست بچه کشیدند تا به گردن من بزنند، مادرم می گفت پسرک تا چند وقت اصلن نمی توانسته حرف بزند و بعدش هم که ما از آنجا اسباب کشی کردیم.
دلم برای خودم می سوزد. یک عمر با نحسی زندگی کردن و دردسر برای همه درست کردن آخرش گریبان خودم را هم گرفت و از طالع شومم ماجده هم نابود شد. خانه شان انتهای کوچه بود و درب خانه شان معمولن باز، نمی دانم چرا وقتی به آنجا می رفتم و ماجده را برای بازی صدا می زدم، هرکسی آنجا بود با تعجب نگاهمان می کرد و زیر لب می خندیدند و پچ پچ می کردند، آنها به من و ماجده حسودیشان می شد. وقتی من باباقوری را در آوردم و خانه ی آنها آتش گرفت و ماجده مُرد، دیگر هیچ کس به من نخندید و حتی برایش مراسم هم نگرفتند. به همین خاطر بود که هر روز روح نا آرام ماجده برای گرفتن انتقام از آنها می آمد تا باباقوری را از من بگیرد. دکتر بیچاره چقدر به من و روح ماجده دارو داد تا هر دوتایمان آرام شویم و مدت ها بخوابیم بعد از چند بار که با هم خوابمان می برد ولی باز فردا صبح ماجده می آمد، یک شب که باز هم با هم خوابیدیم وقتی بیدار شدم دیگر ماجده نیامد و دکتر گفت که روح ماجده آرام آرام شده و هرگز پیش من نمی آید، دیگر قصد انتقام گرفتن از هیچکس را نداشت.
می گفتند ماجده، برهنه کف اتاق افتاده بوده و یک چیزی مثل چکش خورده بوده توی سرش، بیچاره! آن هم شب اول ازدواجش. پزشک قانونی می گفت با این شرایطی که مقتول را پیدا کرده بودند بدون شک درد زیادی نکشیده و سریع مرده، ضربه خیلی سریع، سنگین و غیر قابل انتظار بوده. خیلی دلم برایش می سوخت، ناکام از دنیا رفته بود و شوهرش، همبازی دوران بچگی اش، حتی به او نگاه هم نکرده بود. نمی دانستم این واقعه را چطور باور کنم. بعد از دبستان که ما به خاطر مأموریت پدرم، مدتی از آن محله رفتیم، تا دبیرستان که مجددن با پاشا هم مدرسه ای شدیم، از طریق تلفن و نامه کم و بیش از پاشا خبر داشتم و می دانستم دیگر از آن حمله های عصبی خبری نبوده، اما بیچاره پاشا وقتی که توی دبیرستان بعد از سه چهار سال همدیگر را دیدیم، می گفت توی این مدت هیچکس با او دوستی نداشته و تنهای تنها بوده و حتی ماجده هم پیشش نمی آمده. خودش می گفت مادرش دختر مورد نظرش را پسندیده و شب خواستگاری وقتی که روح ماجده را دیده که برایش چایی آورده جا خورده، اما گذاشته به حساب روحیه ی نا مناسب خودش و فکر و ذکر اخیرش که دوباره شده بوده ماجده، می گفت: "وقتی که اسم و رسم دختر و خانواده شو شنیدم، دیگه مطمئن شدم که خود روح ماجده ست". از این خنده ام می گیرد که حتی مادر و پدرش هم وقتی این مسأله را از زبان خودش شنیده بودند، مسخره اش کرده بودند و مادرش بین انگشت شصت و سبابه اش را گاز گرفته که "تو مگه همه ی فکر و ذکرت ماجده نبود؟! خوب حالا که بعد سالها برگشتن و دخترِ هم مجرده! دیگه چرا چرت و پرت می گی؟!" و بعد توی خانه بُخورِ سدر و کافور به راه انداخته.
- یکم سرت رو بیار جلو، پیش خودم گفته بودم حاضرم هر کاری بکنم که تو ناراحت نشی، حاضرم ازت عذر بخوام، اما این باباقوری!... نمی دونم بتونم درش بیارم یا نه، باور کن نمی دونستم می شه با روح تو سر سفره ی عقد بشینم.
- هه!!! چی می گی؟! پاشا جان، اگه ناراحتی هنوز دیر نشده، اگه نخوای من زنت نمی شم.
- نه، نه، من برای خوشحالی و آرامش تو حاضرم هر کاری بکنم. فقط قول بده نِمی ری؟
- تو چته امشب؟! حالت خوبه؟! کجا نرم؟!
- تو قول بده!
- باشه قول می دم! این چن سالم به خاطر اینکه خونمون آتیش گرفت مجبور شدیم بریم، اما الان اومدم که با تو باشم، زنت بشم، مگه نه؟!!
- همش تقصیر من بود که تو مُردی! اما خودت اصرار کردی که این چیه گردنت درش بیار، خودت گفتی اگه درش نیاری دیگه بات بازی نمی کنم، دیگه زنت نمی شم. منم گفتم مثلن می رم دوش می گیرم که باباقوری رو دربیارم و بدم بهت تا هم ثابت کرده باشم که دوست دارم و هم نحس نیستم. اما همین که درش آوردم، دیگه تو اونجا نبودی و خونَتون هم آتیش گرفته بود.
- من مُردم؟! فکر کنم امشب یه چیزیت می شه ها!!! چیزی خوردی؟ بی خیال، مهم نیس!
سرم داشت از درد منفجر می شد، شب تاریک تر از همیشه شده بود و تنهایی عذابم می داد. پزشک نوعی نحسی حاد را تشخیص داده بود و همین تنها عاملی بود که با آن توانستم حکم قصاص را در دادگاه برای پاشا لغو کنم.
بهنام دهقانی
مرداد1388
کازرون
به نام تنها لايق كرنش
- سلام. اصلن به فکر من نباشي ها، من باهات قهرم. سه روز چشمام به گوشي خشک شده، حتي نپرسيدي زنده اي يا مرده.
- تو چي تو پرسيدي؟ اما خودت كه مي دوني گوشيه من يك هفتس قطع شده! تازه امروز وصل شده ولي با وجودي كه نمي خواستم مزاحمت بشم بازم دلم طاقت نياورد.
- مزاحم؟! خيلي... مي دوني اين سه روز كارم چي بوده؟ اصلن نمي خوام من كه با تو قهر كردم.
- خوب من هم دوست داشتم تو بهم حداقل يه تك بزني. حالا بي خيال، لباستو بپوش ميام دنبالت.
- چه كارم داري؟
- كارم مهمه كه مي خوام وقت گراميتون رو بگيرم. من سر چهارراه منتظرم.
- باشه من تا 15 دقيقه ي ديگه حاضر مي شم.
و بعد از 15 دقيقه من بودم و خاطره هايي كه داشتند من را دوره مي كردند.
اين بار سفري در پيش نبود و هر چه شد از سفر بود و در راه من و او بوديم و اطرافياني كه هنوز من و او را به نگاه ما نمي ديدند. ما ديگر تنها نبوديم.
و امروز من تنها و او نيز تنها منتظر آمدنيم.
به نام تنها لایق کرنش
سلامی پر امید در سالی که با امید زیبایی آغاز شده و در حال ادامه یافتنه....
یه مینی مال:
اين را باور کرده ام اگر از بالا پرتاب شوم دو کار انجام خواهم داد : 1- تو را به خاطر خواهم آورد، 2- به قبل از پرت شدن فکر خواهم کرد. البته چرا اين طور شد را نمي دانم فقط مي دانم تهديدت کرده ام اگر مرا بياوري سر جاي اولم تو را از "همان بالا" پرت مي کنم… .
توي زمين و هوا سر گردان بودم، دو دل بودم پايين بيايم يا همان بالا بمانم، اگر مي ماندم سر تا پايم را بهانه مي کردند که فلاني بالاست يا پايين مي افتد اگر تهديدش کنند، و اگر هم بيايم پيش شما که اين خاطرات لعنتي ولم نمي کنند.
باورم نمي شود که بخاطر پرتاب شما از بالا افتاده باشم زير همان بالا. باورم نمي شد تهديدشان سر وقت اجرا شود يا سر وقت پرتاب شود توي زندگي بالا و پايين من. اين که دو دل هستم که بالا را انتخاب کنم يا بروم سراغ دلم با دو حالتي که برايم پس از باور پرتاب تو رخ داده ….
« ولم کنيد تا پرت شوم ديگر خسته ام کرديد. »
بهنام دهقانی
۱۳۸۴
منتظر نظرات پر مهر و استادانتون هستم...
به نام تنها لايق کرنش
سلام..دوستان من بعلت این غیبت های طولانی عذرخواهی می کنم و بعد از مدت ها با یک داستان کوتاه به روز... .
" رنگ ها ادّعا کرده بودند000 "
رنگ ها پاشيده شده بودند روي ديوار, ديوار چسبيده بود به يک خرابه که انتهاي کوچه را با سختي تمام پر مي کرد. اعداد پرتاب شده بودند کف اتاق, ديوار مال اتاق بود و من بيرون, توي کوچه.
از اينکه هوا اينقدر سرد به نظر مي رسيد احساس خجالت مي کردم آن هم بعد از اتّفاقي که توي مسير براي دست هايم افتاده بود, چشم هايم باز نمي شدند و خستگي تقريبن امانم را بريده بود.
شما مي توانيد چند ساعت بعد را مجسّم کنيد, صبح شده و اعداد دور من جمع شده اند, رنگ ها از سر و کول من بالا مي روند و دست هايم در موجي از ابهام با خودشان کلنجار مي روند. اين اوّلين باري است که ساعت را با دست, نه اين طور که نمي شود که دست هايم هر کار که دلشان بخواهد با اين ساعت قديمي بکنند, ساعت مال مادر بزرگ بود, مادر بزرگي که انتهاي همين کوچه زندگي مي کرد, انتهاي همين ديوار, قبل از آنکه خرابه انتهاي کوچه را زورکي بپوشاند.
- مادر غذا مي خوري؟!
مادر براي چاي خوردن هم مجبور بود دندان هاي نو بگذارد, بيچاره دخترک فکر مي کند اينها به همين جا ختم مي شود که برگردد و به خاطر سردي هوا عذر خواهي کند.
چادر سفيد مادر بزرگ انتهاي کوچه افتاده بود, رنگ ها ادّعا کرده بودند که سر نماز مادر بزرگ افتاده کف اتاق. اعداد هنوز شمرده مي شدند, پنجاه و نه, شصت, شصت و يک000
تو بيرون از خانه داشتي نگاه مي کردي و دخترک از ترس اينکه سرما را بياندازند گردنش رفته بود توي پستو پنهان شده بود.
- سُک سُک!
اينجا دست شما را مي بوسد چطور محاسبه کرده باشيد, از آنجا که مادر بزرگ داشت غذا مي خورد,
- اما پير زن که دندون خوردن اين چيزا رو نداره, همين که بتونه سوپاي دخترک رو بخوره از سرش زياديه.
خيلي وقت نمانده و دور و برِمان تا صبح کلّي عدد جمع خواهد شد. رنگ ها روي ديوار چُر مي کردند و ديوانه وار نگاهم را روي خود وا داشته بودند. يواشکي تمام راه هايي را که به انتهاي کوچه ختم مي شد بستم؛ خرابه بود, مي گفتند ترسناک است داخلش يک پير زن زندگي مي کرده, کي و چطورش را مي ترسند بگويند. حتّی اعداد هم اين وقت شب حوصله ي حرف زدن ندارند, چه برسد به اين دست هاي فراري که از فرط خستگي هذيان مي گويند.
کمي به عقب بر مي گرديم, مادر بزرگ روي صندلي راحتي اش نشسته و دخترک براي شنيدن قصّه ي مادر بزرگ لحظه شماري مي کند. ساعت کنار پايه ي صندلي است و صندلي در حال رفت و آمد. دخترک پاهايش را از سرما زير کرسي گذاشته, ساعت توي دست هاي من بايد قدمتي را که داشته پيدا کند.
- مادر, پاشو فيتيله ي چراغ رو يه کمي بکش بالا.
دخترک به چشم هاي مادر بزرگ خيره مي شود و من هم پشت در, احتمالن خجالت مي کشم در بزنم.
ليوانِ پر از آب و مرواريد هاي يدکي مادر بزرگ ته ليوان کنار بالش بالاي سر خودش معلوم است, دخترک داخل پستو دارد غذا را آماده ي کند,
- يالّا دختر, مگه سرما دستاتو برده, زودتر کار کن.
رنگ ها روي ديوار خبر از آمدن تو مي دهند و مادر بزرگ پاي سجاده ي نماز دعا مي کند.
صبح شده و آسمان پر از رنگ هاي مختلف؛ چادر مادر بزرگ تا کرده, روي جا نمازش گذاشته شده بود. مادر بزرگ کوچه را آب و جارو مي کند تا وقتي آمد از سر و روي خانه گل ببارد.
خرابه ي انتهاي کوچه تنها براي عبور مادر بزرگ راه را باز گذاشته بود و گر نه زورکي خودش را هُل داده بود کنار ديوار.
اعداد توي اتاق پخش شده بودند و دست هايم از سردي هوا کِرِخ. نزديک به نيمه شب بود, چند ساعتي بود که منتظر بودم. تقريبن از ساعتي که مادر بزرگ کف اتاق افتاده, من چشمانم به رنگ ها دوخته شده, دخترک تنها کنار کُرسي لَم داده و کاغذ سياه مي کند.
- مادر جون, ميشه يه کمي چادرتو بِدي به من؟
مي خواست از خانه بزند بيرون, قرار بود يکي از راه برسد. شب وقتي دستانش را بدون قرار قبلي به در زد, ديوار خرابه عقب کشيد. دخترک توي پستو خودش را لاي پتو پيچانده بود.
از سالي که از پيش آنها رفتي, مادر بزرگ غذاهاي زيادي را مزه کرده است, ديگر سوپ چاره ي او نيست, دندان يدکي گرفته تا فکش دو برابر کار کند.
گوشه ي چشم هايش را باز کرد و گفت: " نود و نُه, صد, بیام؟ "هوا تاريکِ تاريک بود, خبري از ماه نبود؛
- مادر بچه شده؟!
نقاشي هاي دخترک دور و بَرِ مادر بزرگ را گرفته بود, دخترک روي زمين نشسته بود و چادر سفيد مادر بزرگ رنگيِ رنگي.
مادر بزرگ لبخند مي زند و ديوارِ خرابه000. آخر کوچه, يک خانه با تمام امکاناتي که مي تواند دخترک را از ترس سرما نجات دهد, مشخص است. پاهايي از سر کوچه شب را مي پيمايد, رنگ ها روي ديوار بي حرکتند و صد قدم ديگر دست هايت به اتّفاق مي افتند.
بهنام دهقاني
بهار 84
به نام تنها لایق کرنش
لیلی جوان بود. او دلش می خواست روزی نامش در کتاب ها چاپ شود و ...
او ساعت ها به این فکر می کرد که کسانی که در کتاب ها هستند چگونه راه را پیموده اند. لیلی هرچه می گشت چیزی برای معروف شدن در خود نمی دید. یک روز که داشت راه می رفت٬ در آن سوی خیابان پسری را دید با احوالی پریشان که خیره به شن های کنار خیابان می نگرد٬ کمی ایستاد و به فکر فرو رفت...
□
لیلی و مجنون٬ اثری از یک تخیل شاعرانه
بهنام دهقانی
پاییز۸۵
به نام تنها لایق کرنش
شما انتظار دارید در آخر این داستان فردی از فرط گرسنگی در گوشه ای به دست کسی زل زده باشد.
در روزگاران همیشه٬ پادشاهی از گذر گاهی عبور کرد٬ فریادی از کسی بلند نشد و کنار خیابان افرادی روی زمین نشسته بودند؛ کسی کنار پنجره در حالی که دست هایش زیر چانه اش بود داشت به آسمان نگاه می کرد.
بهنام دهقانی
شهریور ۸۵
به نام تنها لایق کرنش
...
و تازه می فهمد که تمام این قصه ها مربوط می شود به جنگل بان..جنگل بانی که از یک کودک به ارث رسیده بود و می توانست با تمام حیوانات (اهلی یا...) دوست بتشد و حتی به آنها سلام کند...به غیر از آنهایی که می خواهند او را آزار دهند چرا که دسته ای از آنها برای خود مسیری جدای از دسته ی اول را ...
کودک مراحل را یکی یکی طی می کند و از این بار جنگل بان باید دوست داشته باشد که مردم در اینجا خواهند ماند و حیوانات برای جنگل ساخته نشده اند و در خیلی جاها کودک می تواند از جنگل بان انتقاد کند ...
ولی حیوانات نمی خواستند از کسی دستور بگیرند ..جنگل بان در تمام مراحل به آنها سلام می کرد و آنها را دوست داشت...این حیوانات "بد" بودند که با کودک دست به یکی کرده بودند تا جنگل را به جنگل بان به ارث دهند و مسیر را به سمت خودشان تغییر دهند ...
دل همه حیوانات اهلی برای اینکه حیوانات "بد" در قفس باشند به درد آمده بود!!!!!!!!!! و می خواستند فکری به حال جنگل بان کنند ... البته سمت رد پاها به شمال می رفت و روی روندگان به سمت جنگل بان بود...
کودک این قسمت ماجرا را با داستان آقای عوضی قاتی می کند و شکل رد پا ها را به او نسبت می دهد و بعد می گوید:" احتمالن در داستان آقای عوضی حیوانات جای خود را به اشکال داده اند..."
دست و پای جنگل بان بسته در کنار کلبه ی خود دارد به انتظار کودک زمان را سپری می کند...حیوانات از گوشه و کنار می آیند و جنگ بین "بد"ها با حیوانات اهلی بر سر چگونگی مراقبت از جنگل بان هنوز ادامه دارد...
به نام تنها لایق کرنش
و خدا برای مسیری که باید ما را می گذاشت شروع کرد به فکر کردن. تمام مسیر ها منتهی می شد به همین جایی که خدا بدش می آمد ...
سالها تلاش در گرو چند لحظه بود و همین لحظات معین کننده آینده ای که می خواست برای انسان رقم بخورد..
انسان یک گوشه نشسته بود و آینده روی شانه های مسیری رو به خدا حمل می شد...
بهنام
پس از مدت های مدید
به نام تنها لایق کرنش
چندمین درخت
از روی پل رد شدیم و به اولین درخت از چند درختی که بعد از پل قرار داشت رسیدیم. قرار بود از ابتدای مسیر که شروع می کنیم چندمین درخت جایی باشد که به "آنها" می رسیم.
شب از نیمه گذشته بود و درخت ها همین طور در حال زیاد شدن بودند. زمین گرمتر از همیشه داشت برای ساخت چند تا درخت دیگر تا رسیدن به آخرین درخت از چندمین پلی که بر سر راه بود تلاش می کرد. نوبت به من رسیده بود، بچه ها دست ها را حلقه کرده بودند،
- یـ ـ ـ ک ، د ـ ـ و ، سه ...
- نه نه وای سین!! دوباره!
- یـ ـ ـ ک ، د ـ ـ و ...
می ترسیدم از روی حلقه هایی که با درخت ها درست کرده بودند بپرم؛ روی هوا پر از مسیر و حلقه های دست بچه ها بود، می خواستند من را از روی درخت ها عبور دهند.
نزدیک چندمین درخت بودیم، جایی که کمی دیگر مسیر تمام می شد؛ زمین همین طور داشت آخر مسیر را پر از درخت های نشانه دار می کرد، جایی که نه ما می توانستیم آنجا باشیم و نه درختی دیگر تا چندمین درخت مانده بود، فقط ما بودیم و زمین و چند تا درخت که کمی آنطرف تر از پل روی زمین روییده بودند.
درخت ها پر پشت و مسیر های مختلف پر از همین چند تا درخت، طوری که انتهای مسیر به خوبی مشخص نبود، معلوم نبود چه کسانی می توانند به آخر برسند. همه داشتند با سرعت از این چند تا درخت عبور می کردند؛ ما قرار داشتیم که آخر چندمین درخت همدیگر را ببنیم.
زمین داشت زیر پاهای ما حرکت می کرد. ما آنها را ندیده بودیم و چندمین درخت خیلی وقت پیش توی مسیر ما تمام شده بود. درخت ها رد امتداد جاده بودند و پل هایی که هنوز ما به آنها نرسیده بودیم ابتدای مسیر را به ما نشان می دادند.
اگر باز هم منتظر می ماندیم احتمال اینکه مجبور می شدیم از حلقه های درختان یکی را انتخاب کنیم و او بترسد و ما بشماریم از انتظار ما هم بیشتر می شد.
□
حالا ساعت هاست که ما از مسیر خارج شده ایم. آنها احتمالن کنار چندمین درخت منتظر ما بوده اند، شاید گروه های مختلف با آنها قرار داشته اند، شاید هم اگر ما به آنها برسیم...
- بچه ها شما تا حالا دیدینشون؟! نَکُنه با یکی از اونا رفته باشَن، شایدم مجبور شدن از حلقه...
- نه، اونا که نمی دونن نباید روی درختا بمونن؟!!
مثل اینکه تمام مسیر از درخت ها پر شده باشد و روی تمام درخت ها از روی پل تا همین جایی که ما ایستاده ایم قرار ملاقات گذاشته باشند؛ تمام درخت ها را گشتیم آنها همه جا بودند مگر چندمین درختی که هرچه گشتیم چیزی از قرار ملاقات در آن پیدا نکردیم.
- آقا دقیقن به اونا گفته بودین چندمین درخت؟!
اما اسمی از چندمین درخت نیامده بود، تمام قرار ملاقات ها چک کردیم، تنها قرار بود ما با آنها ملاقات کنیم. از چند تا درختی که بعد از پل بود تقریبن به جایی رسیده بودیم که تا چشم کار می کرد چند تا درخت بود که بعد از پل روییده بودند...
بهنام دهقانی
بهار 1385
به نام تنها لایق کرنش
مرد داخل راهرو منتظر است . زن آرام از اتاق خارج می شود و نامه را به دست مرد می دهد..
***
مادر چشم های کودک را می گیرد و پسرک می شمارد : یک دو پنج یازده هفت سه .."بیام"
***
انتظار به پایان می رسد ..جواب مثبت است.
با تشکر

