تبليغاتX
انسان افسانه ی بودن
انسان افسانه ی بودن

به نام تنها لايق كرنش


- سلام. اصلن به فکر من نباشي ها، من باهات قهرم. سه روز چشمام به گوشي خشک شده، حتي نپرسيدي زنده اي يا مرده.


- تو چي تو پرسيدي؟ اما خودت كه مي دوني گوشيه من يك هفتس قطع شده! تازه امروز وصل شده ولي با وجودي كه نمي خواستم مزاحمت بشم بازم دلم طاقت نياورد.


- مزاحم؟! خيلي... مي دوني اين سه روز كارم چي بوده؟ اصلن نمي خوام من كه با تو قهر كردم.


- خوب من هم دوست داشتم تو بهم حداقل يه تك بزني. حالا بي خيال، لباستو بپوش ميام دنبالت.


- چه كارم داري؟


- كارم مهمه كه مي خوام وقت گراميتون رو بگيرم. من سر چهارراه منتظرم.


- باشه من تا 15 دقيقه ي ديگه حاضر مي شم.


و بعد از 15 دقيقه من بودم و خاطره هايي كه داشتند من را دوره مي كردند.


اين بار سفري در پيش نبود و هر چه شد از سفر بود و در راه من و او بوديم و اطرافياني كه هنوز من و او را به نگاه ما نمي ديدند. ما ديگر تنها نبوديم.


و امروز من تنها و او نيز تنها منتظر آمدنيم.

نوشته شده در تاريخ 86/11/16 توسط بهنام |
Blog Skin