تبليغاتX
انسان افسانه ی بودن
انسان افسانه ی بودن

به نام تنها لايق کرنش

سلام..دوستان من بعلت این غیبت های طولانی عذرخواهی می کنم و بعد از مدت ها با یک داستان کوتاه به روز... .

" رنگ ها ادّعا کرده بودند000 "

رنگ ها پاشيده شده بودند روي ديوار, ديوار چسبيده بود به يک خرابه که انتهاي کوچه را با سختي تمام پر مي کرد. اعداد پرتاب شده بودند کف اتاق, ديوار مال اتاق بود و من بيرون, توي کوچه.

از اينکه هوا اينقدر سرد به نظر مي رسيد احساس خجالت مي کردم آن هم بعد از اتّفاقي که توي مسير براي دست هايم افتاده بود, چشم هايم باز نمي شدند و خستگي تقريبن امانم را بريده بود.

شما مي توانيد چند ساعت بعد را مجسّم کنيد, صبح شده و اعداد دور من جمع شده اند, رنگ ها از سر و کول من بالا مي روند و دست هايم در موجي از ابهام با خودشان کلنجار   مي روند. اين اوّلين باري است که ساعت را با دست, نه اين طور که نمي شود که دست هايم هر کار که دلشان بخواهد با اين ساعت قديمي بکنند, ساعت مال مادر بزرگ بود, مادر بزرگي که انتهاي همين کوچه زندگي مي کرد, انتهاي همين ديوار, قبل از آنکه خرابه انتهاي کوچه را زورکي بپوشاند.

- مادر غذا مي خوري؟!

مادر براي چاي خوردن هم مجبور بود دندان هاي نو بگذارد, بيچاره دخترک فکر مي کند اينها به همين جا ختم مي شود که برگردد و به خاطر سردي هوا عذر خواهي کند.

چادر سفيد مادر بزرگ انتهاي کوچه افتاده بود, رنگ ها ادّعا کرده بودند که سر نماز مادر بزرگ افتاده کف اتاق. اعداد هنوز شمرده مي شدند, پنجاه و نه, شصت, شصت و يک000

تو بيرون از خانه داشتي نگاه مي کردي و دخترک از ترس اينکه سرما را بياندازند گردنش رفته بود توي پستو پنهان شده بود.

- سُک سُک!

اينجا دست شما را مي بوسد چطور محاسبه کرده باشيد, از آنجا که مادر بزرگ داشت غذا مي خورد,

- اما پير زن که دندون خوردن اين چيزا رو نداره, همين که بتونه سوپاي دخترک رو بخوره از سرش زياديه.

خيلي وقت نمانده و دور و برِمان تا صبح کلّي عدد جمع خواهد شد. رنگ ها روي ديوار چُر مي کردند و ديوانه وار نگاهم را روي خود وا داشته بودند. يواشکي تمام راه هايي را که به انتهاي کوچه ختم مي شد بستم؛ خرابه بود, مي گفتند ترسناک است داخلش يک پير زن زندگي مي کرده, کي و چطورش را مي ترسند بگويند. حتّی اعداد هم اين وقت شب حوصله ي حرف زدن ندارند, چه برسد به اين دست هاي فراري که از فرط خستگي هذيان مي گويند.

کمي به عقب بر مي گرديم, مادر بزرگ روي صندلي راحتي اش نشسته و دخترک براي شنيدن قصّه ي مادر بزرگ لحظه شماري مي کند. ساعت کنار پايه ي صندلي است و صندلي در حال رفت و آمد. دخترک پاهايش را  از سرما زير کرسي گذاشته, ساعت توي دست هاي من بايد قدمتي را که داشته پيدا کند.

- مادر, پاشو فيتيله ي چراغ رو يه کمي بکش بالا.

دخترک به چشم هاي مادر بزرگ خيره مي شود و من هم پشت در, احتمالن خجالت مي کشم در بزنم.

 ليوانِ پر از آب و مرواريد هاي يدکي مادر بزرگ ته ليوان کنار بالش بالاي سر خودش معلوم است, دخترک داخل پستو دارد غذا را آماده ي کند,

-         يالّا دختر, مگه سرما دستاتو برده, زودتر کار کن.

رنگ ها روي ديوار خبر از آمدن تو مي دهند و مادر بزرگ پاي سجاده ي نماز دعا مي کند.

صبح شده و آسمان پر از رنگ هاي مختلف؛ چادر مادر بزرگ تا کرده, روي جا نمازش گذاشته شده بود. مادر بزرگ کوچه را آب و جارو مي کند تا وقتي آمد از سر و روي خانه گل ببارد.

خرابه ي انتهاي کوچه تنها براي عبور مادر بزرگ راه را باز گذاشته بود و گر نه زورکي خودش را هُل داده بود کنار ديوار.

اعداد توي اتاق پخش شده بودند و دست هايم از سردي هوا کِرِخ. نزديک به نيمه شب بود, چند ساعتي بود که منتظر بودم. تقريبن از ساعتي که مادر بزرگ کف اتاق افتاده, من چشمانم به رنگ ها دوخته شده, دخترک تنها کنار کُرسي لَم داده و کاغذ سياه مي کند.

- مادر جون, ميشه يه کمي چادرتو بِدي به من؟

مي خواست از خانه بزند بيرون, قرار بود يکي از راه برسد. شب وقتي دستانش را بدون قرار قبلي به در زد, ديوار خرابه عقب کشيد. دخترک توي پستو خودش را لاي پتو پيچانده بود.

از سالي که از پيش آنها رفتي, مادر بزرگ غذاهاي زيادي را مزه کرده است, ديگر سوپ چاره ي او نيست, دندان يدکي گرفته تا فکش دو برابر کار کند.

گوشه ي چشم هايش را باز کرد و گفت: " نود و نُه, صد, بیام؟ "هوا تاريکِ تاريک بود, خبري از ماه نبود؛

- مادر بچه شده؟!

نقاشي هاي دخترک دور و بَرِ مادر بزرگ را گرفته بود, دخترک روي زمين نشسته بود و چادر سفيد مادر بزرگ رنگيِ رنگي.

مادر بزرگ لبخند مي زند و ديوارِ خرابه000. آخر کوچه, يک خانه با تمام امکاناتي که مي تواند دخترک را از ترس سرما نجات دهد, مشخص است. پاهايي از سر کوچه شب را مي پيمايد, رنگ ها روي ديوار بي حرکتند و صد قدم ديگر دست هايت به اتّفاق مي افتند.

                                                                                             بهنام دهقاني

بهار 84

 

 

نوشته شده در تاريخ 85/11/15 توسط بهنام |
Blog Skin