به نام تنها لایق کرنش
...
و تازه می فهمد که تمام این قصه ها مربوط می شود به جنگل بان..جنگل بانی که از یک کودک به ارث رسیده بود و می توانست با تمام حیوانات (اهلی یا...) دوست بتشد و حتی به آنها سلام کند...به غیر از آنهایی که می خواهند او را آزار دهند چرا که دسته ای از آنها برای خود مسیری جدای از دسته ی اول را ...
کودک مراحل را یکی یکی طی می کند و از این بار جنگل بان باید دوست داشته باشد که مردم در اینجا خواهند ماند و حیوانات برای جنگل ساخته نشده اند و در خیلی جاها کودک می تواند از جنگل بان انتقاد کند ...
ولی حیوانات نمی خواستند از کسی دستور بگیرند ..جنگل بان در تمام مراحل به آنها سلام می کرد و آنها را دوست داشت...این حیوانات "بد" بودند که با کودک دست به یکی کرده بودند تا جنگل را به جنگل بان به ارث دهند و مسیر را به سمت خودشان تغییر دهند ...
دل همه حیوانات اهلی برای اینکه حیوانات "بد" در قفس باشند به درد آمده بود!!!!!!!!!! و می خواستند فکری به حال جنگل بان کنند ... البته سمت رد پاها به شمال می رفت و روی روندگان به سمت جنگل بان بود...
کودک این قسمت ماجرا را با داستان آقای عوضی قاتی می کند و شکل رد پا ها را به او نسبت می دهد و بعد می گوید:" احتمالن در داستان آقای عوضی حیوانات جای خود را به اشکال داده اند..."
دست و پای جنگل بان بسته در کنار کلبه ی خود دارد به انتظار کودک زمان را سپری می کند...حیوانات از گوشه و کنار می آیند و جنگ بین "بد"ها با حیوانات اهلی بر سر چگونگی مراقبت از جنگل بان هنوز ادامه دارد...

